محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6075
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بگوييد با مردم نماز جماعت كند . » عبيد الله بن يحيى خاقانى به دو گفت : « اى امير مؤمنان ، مردمان به روز جمعه در انتظار ديدار امير مؤمنان بودند كه فراهم آمده بودند و بسيار شده بودند ، اما امير مؤمنان برننشست . بيم داريم كه اگر بر ننشيند مردم در بارهء سبب آن شايعه گويى كنند و در مورد آن سخن كنند . اگر امير مؤمنان چنان بيند كه با برنشستن خويش دوستان را خرسند كند و دشمنان را سركوب كند ، چنين كند . پس متوكل بگفت تا براى برنشستن وى آمادگى گيرند و مهيا شوند كه برنشست و با مردمان نماز جماعت كرد و به منزل خويش بازگشت و آن روز و روز بعد ببود و هيچكس از همدمان خويش را نخواند . گويند : به روز فطر برنشست ، مردم در حدود چهار ميل براى وى صف كشيده بودند و كسان پيش روى او پياده مىرفتند ، با مردم نماز جماعت كرد و چون به قصر خويش بازگشت يك مشت خاك برگرفت و بر سر خويش نهاد . در اين باب با وى سخن كردند گفت : « كثرت اين جمع را بديدم و ديدم كه آنها زير فرمان منند ، خواستم نسبت به خداى عز و جل تواضع كنم . » و چون روز بعد از فطر شد هيچكس از همدمان خويش را نخواند و چون روز سوم شد كه روز سه شنبه بود ، سه روز رفته از شوال ، صبحگاهان با نشاط و خوشدل و خرسند بود و گفت : « گويى احساس غليان خون مىكنم . » طيفورى و ابن ابرش كه طبيبان وى بودند گفتند : « اى امير مؤمنان ، خدا براى تو نيكى اراده كند خون بگير » كه بگرفت ، آنگاه به گوشت گوسفند رغبت آورد كه بگفت تا پيش روى وى آوردند و آن را به دست خويش برگرفت . از ابن حفصى نغمه گر آوردهاند كه وى در آن مجلس حضور داشته بود . ابن حفصى گويد : « از آنها كه ( به نزد وى ) مىخوردند كس نبود بجز من و عثعث و زنام و بنان ، غلام احمد بن يحيى كه با منتصر آمده بود . »